|
|
از خداوند پرسید : اگر سرنوشت ما را از قبل تعیین نموده ای چه نیازی به آرزوست؟
خدا پاسخ داد : شاید سرنوشتت را این گونه نوشته ام : هر آنچه آرزو کرد.............................................................................................
زندگی یعنی خواب بی مفهوم که تعبیرش را فقط خدا می داند......... کاش میدانستم که من چرا در کابوسهای تو نمیمیرم............
از چه دلتنگ شدی؟؟
دلخوشیها کم نیست.... مثلا این خورشید! کودک پس فردا کفتر آن هفته....یک نفر دیشب مرد! و هنوز!! نان گندم خوب است... و هنوز آب می ریزد پایین اسبها مینوشند.... قطره ها در جریان !!برف بر دوش سکوتها... و زمان روی ستون فقرات گل یاس......................................
عجیب است دریا.........!!!! همین که غرقش میشوی پس میدهد تورا............................................
تو به من خندیدی و ندانستی که من به چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدیدم............ باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید............. غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک................. تو رفتی و سالهاست که خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم................ و من اندیشه کنم غرق این پندارم.......... که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگو آنجا که رفتی شاد هستی؟
در آن سوی جهانت آزاد هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و دلم بس تنگ است.........................................
|
|